درسهایی از قرآن و حدیث

حجت الاسلام و المسلمین محمد علی فتحی

درسهایی از قرآن و حدیث

حجت الاسلام و المسلمین محمد علی فتحی

درسهایی از قرآن و حدیث
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۸ مطلب با موضوع «شهدا» ثبت شده است

امیرالمؤمنین علی علیه السلام: 

 

▫️اللّهُمَّ وأسأَلُکَ... نَشاطا لِذِکرکَ مَا استَعمَرتَنی فی أرضِکَ، فَإِذا کانَ ما لابُدَّ مِنهُ المَوتُ فَاجعَل میتَتی قَتلاً فی سَبیلِکَ بِیَدِ شَرِّ خَلقِکَ، وَاجعَل مَصیری فِی الأَحیاءِ المَرزوقینَ عِندَکَ فی دارِالحَیَوانِ. 

 

امام على علیه السلام از دعاى ایشان در روز صفّین:

 

▫️ بارخدایا! از تو درخواست مى کنم... تا وقتى مرا در زمینت سکونت [و عمر] مى دهى، همواره به یاد خودت کوشا[یم] بدارى. و هر گاه مرگ که از آن گریزى نیست مرا فرا مى رسد، مردنم را کشته شدن در راه خودت به دست بدترینْ آفریده ات قرار بده، و در آن سراى زندگى[ِ حقیقى]، مرا در میان زندگانى که نزد تو روزى مى خورند، جاى ده. 

 

📚مهج الدعوات: ص ۱۳۱ عن سعد بن عبد اللّه، بحار الأنوار: ج ۹۴ ص ۲۳۹ ح ۹.

 

قبل از شهادتش در دفتر معاونت پژوهش حوزه علمیه امام صادق علیه السلام با هم ملاقات داشتیم.

ایشان اظهار کردند که نیمه فروردین قصد اعزام به سوریه را دارند. این بار چندمش بود که اعزام می شد.

مجید می گفت: حاجی دعاکن شهید شوم دیگه حال ماندن در دنیا را ندارم.

گفتم: باشد به یک شرط.

گفت: چه شرطی؟

گفتم: به شرط اینکه وصیت کنی در حوض داخل مسجد امام سجاد علیه السلام کیانمهر دفنت کنیم.

گفت: باشه وصیت  می کنم.

گفتم: من برایت یه بارگاه خوب می سازم فقط این دختر ها و پسرها که میاند حاجت بگیرند زودتر حاجتشان را رواکن.

گفت: شوخی شوخی می خوای منو شهید کنی؟

گفتم: واقعا می گویم چون منطقه کیانمهر نه مزار شهدا داره و نه امام زاده ای و به لحاظ فرهنگی اونجا اثر را می ذاره.

بعد از این صحبتها از هم خدا حافظی کردیم.

 تا اینکه ایشان را در حسینیه آیت الله جوادی آملی در قم دیدم .

یادم هست یک جلیقه شش جیب هم پوشیده بود.

گفت: اینجا چیکار می کنی؟

گفت: اومدم پابوسی حضرت معصومه سلام الله علیها بعد اعزام میشم.

این آخرین دیدار ما با شهید سلمانیان بود.

چند روز بعدش خبر شهادت مجید را شنیدم.

چند نکته درباره شهید:

 شهید سلمانیان خیلی حضرت زهرایی بود. اسم حضرت رو که می شنید به سینه می زد و می گفت: مادر جان مادرجان...

خوش اخلاقی و تواضع ایشون هم از مهمترین ویژگی های ایشان بود.

 یک نکته درباره وصیت ایشان:

به نظرم کمترین کاری که می توانیم برای این مدافع حرم عزیز انجام دهیم، عمل به وصیت ایشان است.

 با توجه به اینکه وصیت به دفن در حوض مسجد هست که از محدوده شرعی مسجد فاصله زیادی دارد، منع شرعی هم برای دفن ایشان به وجود نمی آید.

البته استفتایی از حضرت آقا هست که مبنی بر عدم جواز دفن میت در حیاط مسجد هم هست.

محمد علی فتحی

کرج، ایران کوچک

21/7/99

به کوری چشم محو کنندگان آثار شهیدان گرانقدرمان، نرم افرارنشانه را که حاوی ده هزار وصیتنامه شهیدان است نصب کنید و وصایای شهدا را در کانال و گروه ها انتشار دهید.

👌بر روی لینک کلیک کنید👇:

‏«نشانه(ده هزار خاطره شهدا ) شهید»

 

 شهید آوینی:

حسین خرازی نشست ترک موتورم.

بین راه، به یک نفربر پی ام پی، برخوردیم که در آتش می سوخت.

فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد!

من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم.

گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو سه متری، می پاشیدیم روی آتش!

جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت، اصلا ضجه و ناله نمی زد!

و همین پدر همه ی ما را درآورده بود!

بلند بلند فریاد می زد:

خدایا!

الان پاهام داره می سوزه!

می خوام اون ور ثابت قدمم کنی!

خدایا!

الان سینه ام داره می سوزه!

این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه!

خدایا!

الان دست هام سوخت!

می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم!

نمی خوام دست هام گناه کار باشه!

خدایا!

صورتم داره می سوزه!

این سوزش برای امام زمانه!

برای ولایته!

اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت!

آتش که به سرش رسید، گفت:

خدایا! دیگه طاقت ندارم،

دیگه نمی تونم،

دارم تموم می کنم.

لااله الا الله...

خدایا!

خودت شاهد باش!

خودت شهادت بده آخ نگفتم!

 

آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم!

بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت.

 

حال حسین آقا از همه بدتر بود.دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد و می گفت:

 

خدایا!

ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟

ما فرمانده ایناییم؟

اینا کجا و ما کجا؟

اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره بگه جواب اینا رو چی می دی؟

 

زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم.

تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد.

 

امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست

التماس دعا

             

کار هر روزش بود. زمستان، تابستان، گرما و سرما. صبح ها توی حیاط اذان می گفت و بزرگ و کوچک خانواده را برای نماز بیدار می کرد. در زندگی هیچ چیز بیشتر از این راضی اش نمی کرد که ببیند پسر و دختر هایش نماز می خوانند و روزه می گیرند.

 

همه کار ها دقیق و منظم بود. رفت و آمد ها، خواب و بیداری، دخل و خرج، خورد و خوراک و همه کارهای خانه، حساب کتاب دار و با برنامه بود؛ مثل پادگان.

 

حاج عشقعلی کاظمی مرد متدین، مردمدار و زحمت کشی بود. در بازار نجف آباد نجاری می کرد. نمازش را در مسجد بازار می خواند. از همان کودکی دست پسر هایش را می گرفت و به مسجد می برد.

سال هزاروسیصدوسی وهفت؛ احمد، در این خانه منظم و مذهبی، در کوچه ملاصدرا از محله های قدیمی نجف آباد به دنیا آمد.


پی نوشت:

یادگاران، جلد 19 کتاب شهید احمد کاظمی، ص 1

 

 

تصویر برخی شهدای حرم

جای ما خالی است!

شادی روحشان صلوات

اللهم ارزقنی قتلا فی سبیلک