ابن جوزى از شقیق بلخى نقل مى کند:

در سال 146 ق روانه حج شدم, در قادسیه فرود آمدم, در آن جا جوانى دیدم خوب رو و گندم گون که پیراهنى پشمین بر تن داشت و جداى از مردم در گوشه اى نشست, با خود گفتم: این جوان از صوفیان است که مى خواهد سربار مردم باشد, به قصد توبیخش بدو نزدیک شدم چون مرا دید گفت:

یا شقیق! «اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم.»

ترجمه: از بسیاری گمان ها دوری کن که برخی از آنها گناه است.


با خود گفتم: او بنده صالحى است, زیرا از آنچه در دل داشتم آگاهم کرد؛ پس از او بخواهم که افتخار هم نشینى خود را به من بدهد که ناگهان از دیده ام غایب شد.

زمان کوچ فرا رسید و چون به «واقصه» رسیدم. او را دیدم که نماز مى خواند و پیکرش مى لرزید و اشک بر دیدگانش مى غلتید, با خود گفتم که به سویش بروم و از او عذرخواهى کنم.

آن جوان نماز خود را مختصر کرد و گفت: اى شقیق!

«انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى.»

ترجمه: من بخشاینده کسی هستم که توبه کند و عمل نیک انجام دهد و هدایت یابد.

با خود گفتم که او از «ابدال» است که دو بار از اسرار نهفته من پرده برداشت.

پس از حرکت از این محل در «زیال» اطراق کردیم او را دیدم بر سر چاهى ایستاده و ظرفى چرمین در دست داشت و مى خواست از چاه آب برگیرد که ظرف از دستش به چاه افتاد. او روى به طرف آسمان کرد و گفت:

«چون تشنه و گرسنه شوم تو پروردگار منى».

به خدا سوگند که دیدم آب چاه چنان بالا آمد که آن جوان ظرف خود را باز گرفت و آن را پر آب کرد و وضو ساخت و چهار رکعت نماز به جاى آورد.

آن گاه بر تپه رملى رفت و از آن رمل ها مشت مى کرد و در ظرف آب مى ریخت و مى نوشید. به او گفتم: از آنچه خداوند بر تو ارزانى داشته مرا بخوران. گفت: اى شقیق! گمانت را به خدایت نیکو گردان که خداوند نعمت هاى ظاهرى و باطنى خود را بر ما ارزانى داشته است.

آن گاه ظرف را به من داد و من از آن خوردم. در آن ظرف آمیخته اى از آرد گندم و شکر دیدم که به خدا سوگند هرگز دلپذیرتر و معطرتر از آن نخورده بودم, با خوردن آن سیر شدم و چندین روز نیاز به خوراک و نوشیدنى نداشتم.

دیگر آن جوان را ندیدم تا این که به مکه رسیدم.

نیمه شبى او را در کنار «قبه الشراب» دیدم که با خشوع و گریه به نماز ایستاده است, چون فجر برآمد در مصلاى خود به تسبیح خداوند پرداخت و چون از تسبیح فارغ شد به نماز صبح ایستاد. سپس هفت بار گرد کعبه طواف کرد و از حرم خارج شد.

به دنبال او رفتم تا مقصد او را بدانم که دیدم ـ بر خلاف ظاهر فقیرانه ـ غلامان و یارانى دارد.

مردم به گرد او جمع شدند و بر او سلام مى کردند و به او تبرک مى جستند.

از یکى از حاضران پرسیدم که این جوان کیست؟ گفت:

او موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب است[1].

این روایت به طریق خُشْنَامُ بْنُ حَاتِمٍ اَلْأَصَمُّ از ابی حاتم نقل شده است.

 


[1] - عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال  ,  جلد۲۱  , صفحه۱۶۹  

 کشف الغمة فی معرفة الأئمة  ,  جلد۲  ,  صفحه۲۱۳