پاره‏اى از فضائل فاطمه (علیها السلام)[1]

1-      سیوطى در در المنثور ذیل آیه معراج از طبرانى از عایشه روایت کرده که گفت:

رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: وقتى مرا به آسمان بردند و به بهشت در آوردند پاى درختى از درختان بهشت ایستادم که هرگز چنین درخت زیبائى و چنین برگهاى سفیدى و میوه پاکیزه‏اى ندیده بودم یکى از آن میوه‏ها را چیدم و خوردم، آن میوه نطفه فاطمه شد که اینک هر وقت مشتاق بوى بهشت مى‏شوم، آن بوى را از فاطمه استشمام مى‏کنم.

2-      در روایت مستدرک که از «سعید بن مالک» آمده آن میوه «به» بوده‏[2] و در روایت ذخائر العقبى آمده است که عایشه بر رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم اعتراض مى‏کند که چرا فاطمه را این قدر مى‏بوسى؟ در پاسخ او داستان معراج و بوى بهشت را علت مى‏آورد[3] و در روایت تاریخ بغداد، رسول خدا بعد از نقل داستان شب معراج به عایشه مى فرماید:

«و هى حوراء انسیّة کلّما اشتقت الى الجنّة قبّلتها»[4].فاطمه حورائى است به صورت بشر و هر وقت مشتاق بوى بهشت مى‏شوم آن را از فاطمه استشمام مى‏کنم.

3-      و در روایت دیگر تاریخ بغداد[5] و صواعق المحرقة[6] به طورى که ابن عباس نقل کرده پیامبر فرمود:

«ابنتى فاطمة حوراء آدمیّة لم تحض و لم تطمث و انّما سمّاها فاطمة لأنّ اللَّه فطمها و محبّیها عن النّار». دخترم فاطمه، حورائى است آدمى که هرگز حیض نمى‏بیند و استحاضه نمى‏شود و اگر خداوند فاطمه‏اش نامیده، چون او و دوستان او را از آتش دوزخ بریده (فطم) کرد.

4-      و در روایت دیگر از «محب طبرى» آمده است که پیامبر فرمود: جبرئیل برایم سیبى از بهشت آورد آن را خوردم و با خدیجه آمیزش کردم به فاطمه حامله شد و گفت حمل سبکى بر داشته‏ام و چون تو یا رسول اللَّه بیرون مى‏روى با من حرف مى‏زند و چون خدیجه خواست وضع حمل کند نزد زنان قریش فرستاد تا به کمکش بیایند،ولى نیامدند و گفتند: چرا همسر محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلّم شدى، در همین بین چهار زن بسیار زیبا و نورانى که نمى‏توان آنان را توصیف کرد، آمدند، یکى گفت. من مادر بزرگت حوّا هستم. دومى گفت: من آسیه دختر مزاحم هستم، سومى گفت: من خواهر موسایم، چهارمى گفت: من مریم دختر عمران و مادر عیسایم، آمده‏ایم تا تو را کمک کنیم و چون بچه به دنیا آمد سر به سجده نهاد و انگشتان به طرف آسمان گرفت‏[7].

5-      ترمذى در صحیح خود روایتى آورده که در آخر آن عایشه مى‏گوید:

«اذا دخلت على رسول اللَّه قام الیها فقبّلها و اجلسها فی مجلسه»[8].

چون فاطمه بر رسول خدا وارد مى‏شد آن حضرت به احترام او بر مى‏خاست و او را (یا دست او را) مى‏بوسید و در جاى خود مى‏نشانید.

و این مضمون از ابو داود در صحیح خود[9] و عسقلانى در فتح البارى‏[10] و حاکم در مستدرک الصحیحین‏[11] از عایشه نقل کرده‏اند.

6-      حافظ ابو جعفر احمد بن عبد اللَّه معروف به «محب طبرى» در کتاب «ریاض النضرة» از ابو سعید نقل کرده که رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم به على فرمود: خداوند به تو سه نعمت داده که به من نداده: اول این که پدر زنى چون من به تو داده و به من چنین پدر زنى نداده، دوم این که به تو همسرى چون فاطمه داده که «صدیقه» است و چنین همسرى به من نداده، سوم این که به تو فرزندانى چون حسنین داده و از صلب من نداده و لکن هر چه باشد شما همه از منید و من از شمایم‏[12].

7-      خطیب در تاریخ بغداد به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود شبى که مرا به معراج بردند بر در بهشت دیدم نوشته بود:

«لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه علىّ حبّ اللَّه و الحسن و الحسین صفوة اللَّه و فاطمه خیرة اللَّه على باغضیهم لعنة اللَّه»[13].

(معبودى نیست، جز اللَّه محمد رسول خدا، على محبوب خدا، حسن و حسین برگزیدگان خدا، فاطمه برگزیده خدا، و بر دشمنان آنها لعنت خدا باد).

8-      حاکم در «مستدرک الصحیحین» به سند خود از «جابر» روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود:

«کلّ نبىّ ینتمون الى عصبة غیر ولد فاطمة فأنا ابوهم و انا عصبتهم».

(براى هر پیغمبرى دودمانى است از ناحیه پدر که به او منتسب هستند مگر فرزندان فاطمه که پدرشان منم و به من منتسب مى‏شوند).حاکم این روایت را صحیح دانسته است‏[14].

9-      خطیب در تاریخ بغداد[15] به دو طریق و متقى در کنز العمال به سه طریق‏[16]، و هیثمى در مجمع الزوائد[17]، و محب طبرى در «ذخائر العقبى»[18] روایاتى در این باره آورده‏اند که آخرى آنها این است که پیامبر اکرم فرمود:

«کلّ نبى ینتمون الى عصبتهم الا ولد فاطمه فانى انا ابوهم و انا عصبتهم». (هر فرزندى پدرى دارد که نسبتش به او مى‏رسد، غیر از فرزندان فاطمه که پدرشان منم و به من منتسب مى‏شوند).

صاحب ذخائر این حدیث را به کتاب مناقب احمد بن حنبل نیز نسبت داده است.

10-   بخارى در صحیح به سند خود از «سور بن مخرقة» روایت کرده که گفت:

رسول خدا فرمود:

«فاطمة بضعة منّى فمن اغضبها اغضبنى»[19]: (فاطمه پاره تن من است هر که او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است).

11-   مسلم در صحیح به سند خود روایت کرده که گفت: پیامبر فرمود:

«انّما فاطمة بضعة منّى یؤذینى ما آذاها»[20].: (فاطمه پاره تن من است هر کس او را اذیت کند، مرا اذیت کرده است).

حمیدى نیز در کتاب «الجمع بین الصحیحین» این دو روایت را به سند خود از پیامبر روایت کرده است.

12-   صاحب کتاب «الجمع بین الصحاح الستة» در باب «مناقب فاطمه» به سند خود از پیامبر اکرم صلى اللَّه علیه و آله و سلّم روایت کرده که پیامبر فرمود:

«فاطمة بضعة منّى فمن اغضبها فقد اغضبنى».

و نیز فرمود:

«فاطمة سیّدة نساء اهل الجنّة»: فاطمه سیده زنان اهل بهشت است‏[21].

13-   باز صاحب کتاب «الجمع بین الصحاح الستة» در باب «مناقب فاطمه» از صحیح ابو داود روایت کرده که پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلّم اشاره به فاطمه فرمود:

«الا ترضین ان تکون سیّدة نساء هذه الأمّة او نساء العالمین قالت یا أبت فاین مریم ابنة عمران و آسیة امرأة فرعون؟ فقال: مریم سیّدة نساء عالمها و آسیة سیّدة نساء عالمها»[22].آیا راضى هستى سیده زنان این امت یا بزرگترین زنان عالم باشى؟ عرض کرد:

اى پدر، مریم دختر عمران و آسیه زن فرعون چه مى‏شود؟ فرمود: مریم و آسیه بزرگترین زنان عصر خود بودند.

14-   احمد بن حنبل در مسند خود و سلیمان قندوزى در ینابیع المودة و ابن حجر در صواعق المحرقة و غیر اینها با مختصر تفاوتى، نقل نموده‏اند که رسول اکرم فرمود:

«فاطمة بضعة منّى و هى نور عینى و ثمرة فؤادى و روحى الّتى بین جنبى من آذاها فقد آذانى و من آذانى فقد آذى اللَّه و من اغضبها فقد اغضبنى یؤذینى ما آذاها»[23].

(فاطمه پاره تن من است و میوه دل و نور چشم من و روح من که بین دو پهلوى من است کسى که فاطمه را اذیت نماید مرا اذیت نموده و کسى که مرا اذیت نماید خدا را اذیت نموده و کسى که فاطمه را به غضب آورد، مرا به غضب آورده است، اذیت مى‏کند مرا کسى که او را اذیت نماید).

15-   ابن حجر در «صواعق المحرقة» و قندوزى در «ینابیع المودة» روایت کرده‏اند که روزى حسن مثنى فرزند امام حسن مجتبى وارد بر عمر بن عبد العزیز شد و چون عمر جوان و او پیر مرد بود لذا عمر او را احترام کرده و در بالاى مجلس جاى داد، درباریان عمر وى را ملامت کردند (که تو از بنى امیه‏اى چرا فرزند على را احترام مى‏کنى؟) در پاسخ گفت: اشخاص موثق و مورد اطمینان برایم نقل کردند و آن قدر مورد اعتمادند که نقل آنان هیچ دست کمى از شنیدن خود من ندارد و مثل این است که خود من شنیده باشم که رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«فاطمة بضعة منّى یسرّنى ما یسرّها و یبغضنى ما یبغضها»

(فاطمه پاره تن من است آنچه او را خوشحال کند، مرا خوشحال مى‏کند و هر کس او را به غضب آورد، مرا به غضب آورده) و من مى‏دانم که اگر فاطمه زنده بود و مى‏دید که من نوه او را چگونه احترام کردم، خوشحال مى‏شد،پس در نتیجه این عمل من مایه مسرت رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم است‏[24].

16-   حاکم در مستدرک الصحیحین‏[25] ابن حجر عسقلانى در «الإصابة»[26] و سبط ابن جوزى در «تذکرة الخواص»[27] و محب طبرى در «ذخائر العقبى»[28] و هیثمى در «صواعق المحرقة»[29] و ابن اثیر در «اسد الغابة»[30] و ذهبى در «میزان الاعتدال»[31] و برخى دیگر روایت کرده‏اند که رسول خدا به دخترش فاطمه فرمود:«یا فاطمة انّ اللَّه یغضب لغضبک و یرضى لرضاک». (اى فاطمه خداوند غضب مى‏کند به غضب تو و راضى مى‏شود به رضاى تو). سند این روایت صحیح است.

پس بدون شک، پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلّم فاطمه (علیها السلام) را از همه بیشتر دوست مى‏داشت.

17-   «نبهائى» در کتاب «شرف المؤبد لآل محمد» در فضیلت حضرت فاطمه از ترمذى روایت مى‏کند که اسامة بن زید گفت: شنیدم رسول خدا فرمود:«احبّ اهلى الىّ فاطمة»[32]: فاطمه از میان تمام خاندانم براى من محبوبتر است.

طبرانى از ابو هریره روایت مى‏کند که على بن ابى طالب به پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلّم عرض کرد یا رسول اللَّه:«ایّنا احبّ الیک انا ام فاطمة؟ قال: فاطمة احبّ الىّ منک و انت اعزّ علىّ منها»[33]. کدام یک از ما براى تو محبوبتریم، من، یا فاطمه؟ فرمود: فاطمه در نزد من از تو محبوبتر است و تو در نزد من از فاطمه عزیزترى.

بالاخره روایات در این باره زیاد است و این مقام، گنجایش ذکر همه آنها را ندارد و ما آنچه ذکر کردیم چند نمونه بیش نبود ولى هر چه هست مشت نمونه خروار است.

فاطمه (س) در حالى از دنیا رفت که از ابو بکر و عمر خشمگین بود

از روایاتى که گذشت، معلوم شد که نه تنها به اعتقاد شیعه بلکه به اعتراف اهل سنت نیز دوستى با فاطمه دوستى با خدا و رسول خدا است و دشمنى با فاطمه دشمنى با خدا و رسول او است، هر عملى که فاطمه را به خشم مى‏آورد، خدا و رسول را به خشم مى‏آورد و هر رفتارى که باعث رضا و خشنودى فاطمه باشد، باعث خشنودى خدا و رسول او است، آزار فاطمه، آزار خدا و رسول او است و احسان و محبت نسبت به او احسان و محبت به خدا و رسول اوست. این مطالب از روایات گذشته کاملا ثابت شد و پیروان مذاهب چهارگانه اهل تسنن نیز نمى‏توانند انکار کنند، زیرا همه آن روایات از کتب خود آنها بود، اکنون باید ببینیم آیا فاطمه (علیها السلام) در هنگام رحلتش از خلفا مردم راضى بود یا نه؟

ظلم و ستمى که بعد از وفات پیامبر از طرف خلفا نسبت به خاندان رسالت و فاطمه زهرا شده چیزى نیست که قابل کتمان باشد، اگر چه حقوق‏بگیران و جیره‏خواران آنان در طول تاریخ سعى در کتمان آن داشته‏اند، ولى جنایت و ظلم آنان به قدرى عظیم است که کاملا نتوانسته‏اند دامن آنان را از لکه ننگین پاک سازند، گرچه تا حدودى از شدت آن کاسته‏اند ولى همین مقدارى که در کتابهاى آنها مانده براى مظلومیت فاطمه و خاندان رسالت و محکومیت خلفا کافى است.

مهمترین حوادثى که پس از رحلت پدر او را به شدت ناراحت ساخت، موضوع غصب فدک و غصب خلافت على (علیه السلام) بود و چون این هر دو نکته‏ حساس سبب انحراف مسلمین در حق و حقوق شخصى و نوعى بود، فاطمه زهرا (علیها السلام) براى اثبات حقیقت امر و احقاق حق خود و شوهر و خاندان رسالت و ملت اسلام شجاعانه قیام کرد و با انواع زجر و شکنجه و فشار و تهدید مقاومت فرمود، سرانجام جان خود را در همین راه از دست داد و بالاخره به جهان بشریت ثابت کرد که حق با کیست؟

البته روایات شیعه تمام جزئیات رفتارى که خلفا با حضرت زهرا کردند، و سخنانى که آن حضرت گفته و ستم‏هاى فراوانى که به وى رفته همه را بازگو مى‏کند و اگر کسى بخواهد به همه آنها اطلاع پیدا کند، باید به کتب تاریخى و جوامع احادیث شیعه مراجعه نماید.

ولى ما پاسخ این سؤال را نیز از خود اهل سنت مى‏گیریم تا در این باره نیز مانند گذشته از شیعه حتى یک کلمه حرف نیاورده باشیم. اینک ابن قتیبه یکى از بزرگان علماى اهل سنت به این سؤال پاسخ مى‏دهد.

ابن قتیبه در کتاب «الإمامة و السیاسة» تحت این عنوان که على چگونه با ابو بکر و عمر بیعت نمود، مى‏نویسد: عمر به ابو بکر گفت آیا از این مختلف بیعت نمى‏گیرى؟ ابو بکر به قنفذ گفت برو به على بگو امیر المؤمنین دعوت مى‏کند تا با او بیعت کنى قنفذ رفت و با صداى بلند على (علیه السلام) را به بیعت فراخواند، على (علیه السلام) فرمود:

«سبحان اللَّه لقد ادّعى ما لیس له»

چیزى را ادعا مى‏کند که حق ندارد ابو بکر به گریه افتاد این بار عمر با جمعى به خانه على (علیه السلام) آمد در را زدند فاطمه چون صداى آنها را شنید:

«نادت باعلى صوتها یا ابى یا رسول اللَّه ما ذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب و ابن ابى قحافة».

با صداى بلند گفت: اى پدر اى رسول خدا بعد از تو از ابن خطاب و پسر ابى قحافه چه‏ها دیدیم. چون مردم صدا و ناله زهرا را شنیدند، صدا به گریه و ضجه بلند شد: مردم در حالى که گریه مى‏کردند، متفرق شدند، فقط عمر با غلامش و چند نفر دیگر باقى ماندند.

در این روایت مى‏گوید على را بیرون آوردند، دیگر کیفیت بیرون آوردن على و آتش زدن درب را نمى‏گوید در هر حال على (علیه السلام) را نزد ابو بکر در مسجد، بردند گفتند بیعت کن؟

فقال: «انا لم افعل قالوا اذا و اللَّه الّذى لا اله الّا هو نضرب عنقک! قال: اذا تقتلون عبد اللَّه و اخا رسوله». گفت: اگر نکنم؟ عمر قسم یاد کرد که اگر بیعت نکنى گردنت را مى‏زنم، على (علیه السلام) گفت اگر این کار را مرتکب شوید بنده خدا و رسول خدا را کشته‏اید.

عمر گفت: اما بنده خدا، درست ولى برادر رسول خدا نیستى ابو بکر ساکت بود عمر به ابو بکر گفت: مگر نه این است که تو امر کردى چنین کنیم؟ گفت: اگر فاطمه پهلوى او نبود مانعى نداشت آنگاه على (علیه السلام) خود را روى قبر پیغمبر انداخت و صیحه زد و بلند گریه کرد و گفت:

«یا بن عمّ انّ القوم استضعفونى و کادوا ان یقتلوننى و لم یبایع علىّ حتّى توفّیت فاطمة».

اى پسر عمو این قوم مرا تضعیف کردند و نزدیک است مرا بکشند سپس مى‏نویسد او تا فاطمه زنده بود، با ابو بکر بیعت نکرد[34].

احمد بن محمد بن عبد ربه اندلسى مى‏نویسد: کسانى که از بیعت تخلف کردند على کرّم اللَّه وجهه و عباس و زبیر بودند که در خانه فاطمه نشستند (متحصن شدند) تا ابو بکر عمر را به طلب آنها فرستاد از خانه فاطمه بیرون کشیدند و دستور داد اگر امتناع کردند، پیکار نمائید.

عمر به راه افتاد پاره آتش برداشت که خانه را آتش بزند و در این اثنا فاطمه‏  (علیها السلام) عمر را دید که آتش مى‏آورد فرمود: «یا بن الخطّاب اجئت لتحرق دارنا؟

قال: نعم او تدخلوا فیما دخلت فیه الأمّة».

اى پسر خطاب آتش آورده‏اى خانه مرا بسوزانى؟! گفت: بله، آتش آورده‏ام که شما را بسوزانم یا آنکه داخل بیعت ابو بکر شوید در این وقت على از خانه بیرون آمد نزد ابو بکر رفت و با او بیعت کرد[35].

طبرى در تاریخ خود مى‏نویسد: عمر بن خطاب به منزل على (علیه السلام) آمد و در آنجا طلحه و زبیر و عده‏اى از مهاجرین بودند (و تحصّن کرده بودند) عمر گفت: «و اللَّه لاحرقنّ علیکم او لتخرجنّ الى البیعة»[36] به خدا قسم یا خانه را بر شما مى‏سوزانم یا اینکه جهت بیعت خارج مى‏شوید.

واقدى نیز مى‏نویسد: عمر با گروهى که از جمله آنها: اسید بن حصین و سلمة بن سلامه اشهلى بودند، به خانه على (علیه السلام) آمد و گفت: «اخرجوا او لنحرقنّها علیکم»[37] خارج شوید و گر نه خانه را آتش مى‏زنم.

«ابن جیرانه» در غرر خود ذکر کرده است که زید بن اسلم گفت: من از جمله کسانى بودم که هیزم به منزل فاطمه بردم، موقعى که على (علیه السلام) و اصحاب وى از بیعت با ابو بکر امتناع کردند عمر به فاطمه گفت: هر که در منزل است خارج کن و گر نه آن را با ساکنینش مى‏سوزانم و گفت:در منزل، على (علیه السلام) و حسن و حسین و جمعى از اصحاب پیامبر هستند، فاطمه فرمود:«أ فتحرق على ولدى‏؟ خانه را بر بچه‏هاى من آتش مى‏زنى؟ گفت: «اى و اللَّه او لیخرجنّ و لیبایعنّ». آرى به خدا قسم یا خارج شوند و بیعت کنند[38].

ابن قتیبه مى‏نویسد: ابو بکر راضى شد که على (علیه السلام) بیعت نکند ولى در صدد برآمد که از دیگران بیعت بگیرد، سراغ آنها را در خانه على (علیه السلام) گرفت عمر را فرستاد درب خانه على که بیرون آیند و با ابو بکر بیعت کنند، آن جماعت حاضر نشدند از خانه على بیرون آیند.

عمر گفت: هیزم بیاورید و گفت: سوگند به حق آنکه جان عمر در قبضه قدرت اوست یا باید بیرون آئید یا خانه را با هر که در آن است آتش مى‏زنم.

مردم گفتند: یا ابا حفص ان فیها فاطمه: این خانه دختر پیغمبر است چگونه آتش مى‏زنى گفت: اگر چه فاطمه هم در خانه باشد!!! فاطمه آمد پشت در فریاد زد: اى مردم من قومى بدتر از شما ندیدم که جنازه رسول خدا را روى زمین گذاشته به دنبال مقام و منصب خود بروید، شما ما را از امر خلافت که مخصوص ما بود محروم کردید و حق ما را غصب نمودید.

حضرت فاطمه از آن دو غضبناک شد و تصمیم گرفت تا زنده است با آنها صحبت ننماید چنان که مسلم و بخارى نوشته‏اند: «فوجدت اى فغضبت فاطمة على ابى بکر فهجرته فلم تکلّمه حتّى توفّیت» یعنى: فاطمه در حال خشم و غضب ابو بکر را ترک نموده و بر او همچنان غضبناک ماند و با او حرف نزد تا وفات نمود[39].

در آخرین روزهاى عمر فاطمه ابو بکر و عمر به این فکر افتادند، بلکه رضایت فاطمه را جلب نمایند، لذا با تضرع و التماس فراوان از فاطمه اجازه گرفتند و به عیادتش رفتند.

ابن قتیبه مى‏گوید: فاطمه به ابو بکر و عمر گفت: آیا اگر رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم حدیثى فرموده باشد و شما آن را شنیده باشید، حاضرید شهادت دهید که ما آن را شنیده‏ایم، گفتند: بله شهادت مى‏دهیم فرمود: من شما را به خدا سوگند مى‏دهم آیا نشنیده‏اید که رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: رضاى فاطمه، رضاى من است و غضب فاطمه غضب من است هر کس فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را راضى کند مرا راضى کرده و هر کس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده؟ گفتند: بله، از رسول خدا این را شنیدیم، فاطمه سپس فرمود:

«انّی اشهد اللَّه و ملائکته انّکما اسخطانى و ما ارضیتمانى لئن لقیت النّبىّ لأشکونکما». خدا و ملائکه را شاهد و گواه مى‏گیرم که شما دو نفر (ابو بکر و عمر) مرا به غضب آوردید و رضایت مرا فراهم ننمودید، اگر پیغمبر را ملاقات کنم از شما شکایت خواهم کرد.

ابو بکر گریست و گفت: «انا عائذ باللَّه من سخطه و سخطک یا فاطمة» پناه مى‏برم به خدا از غضب رسول خدا و غضب تو اى فاطمه و چنان گریه کرد و سخنان فاطمه در او اثر گذاشت که نزدیک بود قالب تهى کند و فاطمه (علیها السلام) مرتب مى‏فرمود:

«و اللَّه لادعونّ اللَّه علیک عند کلّ صلاة اصلّیها»

به خدا سوگند در هر نمازى که مى‏خوانم تو را نفرین مى‏کنم، تا آنکه ابو بکر از نزد او بیرون آمد، مردم دور او جمع شدند که چرا چنین پریشانى؟ گفت: شما مردم همه شب همسر خود را در آغوش مى‏گیرید و سرگرم خوشى‏هاى خود هستید و مرا به این گرفتاریها مبتلا کردید من به بیعت شما احتیاجى ندارم بیائید بیعت خود را پس بگیرید[40].

و نیز در همان کتاب نوشته: «غضبت فاطمة من ابى بکر و هجرته الى ان ماتت».

فاطمه از ابو بکر غضبناک شد و با او حرف نزد تا وفات نمود.

«فلمّا توفّیت دفنها زوجها علىّ لیلا و لم یؤذن بها ابا بکر و صلّى علیها»[41].

چون فاطمه وفات یافت شوهرش على (علیه السلام) شبانه بر او نماز خواند و او را دفن نمود و به ابو بکر خبر نداد که بر جنازه او حاضر شود.ابن ابى الحدید از احمد بن عبد العزیز جوهرى نقل مى‏کند فاطمه پس از قضیه فدک سوگند یاد کرد دیگر با ابو بکر و عمر تکلم نکند و از آنها خود را پنهان دارد و لذا در حال احتضار وصیت کرد و تأکید نمود بلکه تعهد گرفت از على (علیه السلام) که شب او را دفن کند و قبر او را مخفى دارد که آن دو نفر به جنازه او حاضر نشوند.

پس از این روایات معلوم شد که فاطمه در هنگام رحلتش از شیخین غضبناک و ناراضى بود و به موجب روایات فراوانى که در کتب اهل تسنن موجود است نمونه‏هائى از آنها ذکر گردید و هر کس فاطمه از او ناراضى و غضبناک باشد، خدا و رسول نیز از او ناراضى و خشمگین هستند و چون این جریان به هیچ وجه قابل کتمان و اغماض نیست و بزرگترین لکه ننگى بر دامان شیخین است، خواسته‏اند براى این که جریان را لوث کنند و زبان دوستان على (علیه السلام) و زهرا را کوتاه نمایند بر آنها شریک جرم درست کرده‏اند و حدیثى جعل نموده‏اند که این اخبار در باره على (ع) رسیده که چون خواست دختر ابى جهل را به عقد ازدواج خود در آورد و رسول خدا بر او غضبناک شد فرمود: هر کس فاطمه را بیازارد مرا آزرده است و کسى که مرا آزار دهد مغضوب خداست و مرادش على (علیه السلام) بوده است!!! البته هر انسان عاقلى با مختصر تأمل مى‏فهمد که این حدیث از جعلیات امویهاست و هیچ تناسبى با شأن على (علیه السلام) و زهرا (علیها السلام) ندارد چنان که برخى از علماى بزرگ عامه نیز به این معنى اعتراف دارند.

چنانچه ابن ابى الحدید معتزلى از شیخ و استاد خودش ابو جعفر محمد بن عبد اللَّه اسکافى بغدادى در این باره بیانى دارد و مى‏گوید: معاویه بن ابى سفیان جمعى از صحابه و تابعین را معین نموده بود که در باره على (علیه السلام) اخبار قبیح جعل بنمایند و آن حضرت را مورد طعن و مذمت قرار دهند تا مردم از آن بزرگوار بیزارى جویند. از جمله آنها ابو هریره و عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه و از تابعین عروة بن زبیر و .... و به بعضى از اخبار مجعول اشاره نموده تا مى‏رسد به نام ابو هریره گوید: ابو هریره کسى است که روایت نموده حدیثى را که معناى آن این‏ است که على (علیه السلام) از دختر ابو جهل در حال حیات پیامبر خواستگارى نمود، آن حضرت بر او غضب نمود و بالاى منبر فرمود: بین دختر ولىّ خدا با دختر دشمن خدا نمى‏شود جمع کرد! فاطمه پاره تن من است کسى که او را اذیت نماید، مرا اذیت نموده، کسى که مى‏خواهد دختر ابى جهل را بگیرد باید از دختر من دورى نماید؟!! آنگاه ابو جعفر اسکافى مى‏گوید: «و الحدیث مشهور من روایة الکرابیسى» یعنى این حدیث مشهور به روایت کرابیسى است (به این معنى که هر روایت بى‏اساس را کرابیسى مى‏خوانند).

ابن ابى الحدید گوید: این حدیث در صحیح بخارى و مسلم از «مسور بن- مخرمه زهرى» روایت شده و سید مرتضى علم الهدى در کتاب «تنزیه الأنبیاء و الائمة» گوید این روایت از «حسین کرابیسى» رسیده و او مشهور به انحراف از اهل بیت طهارت و از نواصب و دشمنان بزرگ آن خاندان جلیل بوده است و روایت او مورد قبول نمى‏باشد[42].

به علاوه اخبار در مذمت اذیت‏کنندگان فاطمه فقط اختصاص به نقل از کرابیسى یا ابو هریره در خطبه ساختگى دختر ابو جهل نمى‏باشد، بلکه اخبار زیادى در این باره وارد شده است از جمله بخارى در «فصل الخطاب» و امام احمد بن- حنبل در مسند و میر سید على همدانى در مودت سیزدهم از «مودة القربى» حدیثى از سلمان محمدى نقل مى‏نماید که رسول اکرم صلى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«حبّ فاطمة ینفع فی مائة من المواطن ایسر تلک المواطن الموت و القبر و المیزان و الصّراط و الحساب فمن رضیت عنه ابنتى فاطمة رضیت عنه و من رضیت عنه رضى اللَّه عنه و من غضبت علیه ابنتى فاطمة غضبت علیه و من غضبت علیه غضب اللَّه علیه و ویل لمن یظلمها و یظلم بعلها علیا و ویل لمن یظلم ذرّیّتها و شیعتها». (دوستى فاطمه در صد موضع نفع و فائده مى‏بخشد و آسانترین آنها موقع مرگ و میزان، صراط و حساب است پس کسى که دخترم فاطمه از او راضى باشد،من از او راضى هستم و کسى که من از او راضى باشم، خدا از او راضى مى‏باشد و کسى که فاطمه بر او غضب نماید، من بر او غضبناک مى‏باشم و بر هر کس من غضبناک باشم، خداوند بر او غضبناک است واى بر آن کسى که به فاطمه ظلم کند و واى بر کسى که بر شوهرش على (علیه السلام) ظلم کند، واى بر کسى که بر ذریه و شیعیان على و فاطمه ظلم کند!).[43]

 

 



[1] - به نقل از: الطرائف / ترجمه داود إلهامى ؛ ص376الی 391

[2] ( 1) حاکم، مستدرک، ج 3، ص 156.

[3] ( 2) محب طبرى، ذخائر العقبى، ص 36.

[4] ( 3) خطیب، تاریخ بغداد، ج 5، ص 87.

[5] ( 4) خطیب، تاریخ بغداد، ج 12، ص 331.

[6] ( 5) ابن حجر، صواعق، ص 96.

[7] ( 1) محب طبرى، ذخائر العقبى، ص 44.

[8] ( 2) ترمذى، صحیح، ج 2، ص 319.

[9] ( 3) ابو داود، صحیح، ص 337.

[10] ( 4) عسقلانى، فتح البارى، ج 9، ص 200.

[11] ( 5) حاکم، مستدرک، ج 3، ص 154.

[12] ( 6) محب طبرى، ریاض النضرة، ج 2، ص 202.

[13] ( 1) خطیب، تاریخ بغداد، ج 1، ص 259.

[14] ( 2) حاکم، مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 164.

[15] ( 3) خطیب، تاریخ بغداد، ج 11، ص 285.

[16] ( 4) متقى، کنز العمال، ج 6، ص 220- 216.

[17] ( 5) هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 172.

[18] ( 6) محب الدین طبرى، ذخائر العقبى، ص 121.

[19] ( 1) بخارى، صحیح، ج 5، ص 36.

[20] ( 2) مسلم، صحیح، ج 4، ص 1903.

[21] ( 3) بخارى، صحیح، ج 5، ص 36.

[22] ( 4) ابو داود، مسند، ص 196- ابو نعیم، حلیة الأولیاء، ج 2، ص 42.

[23] ( 1) احمد بن حنبل، مسند، ج 4، ص 329- قندوزى، ینابیع المودة، ص 170.

[24] ( 1) ابن حجر، صواعق، ص 107- ینابیع المودة، ص 173.

[25] ( 2) مستدرک، ج 3، ص 153.

[26] ( 3) اصابة، ج 8، ص 159.

[27] ( 4) تذکرة، ص 175.

[28] ( 5) ذخائر، ص 39.

[29] ( 6) صواعق، ص 105.

[30] ( 7) اسد الغابة، ج 5، ص 522.

[31] ( 8) میزان الاعتدال، ج 2، ص 72.

[32] ( 9) شرف المؤید، ص 57 و 58.

[33] ( 10) شرف المؤید، ص 57 و 58.

[34] ( 1) ابن قتیبه، الإمامة و السیاسة، ص 14- طبع فتوح الأدیبة، سال 1331- ولى در چاپ مورخ 1378 برابر 1967 میلادى با تحقیق دکتر طه محمد الزینى استاد ازهر، الناشر، مؤسسة الحلبى و شرکاه این مطالب حذف شده است ص 19. بعدا کاشف به عمل آمد که این مطالب در همان چاپ هم وجود دارد منتهى( اگر باور کنیم) در صفحه بندى کتاب اشتباه رخ داده است به این معنى صفحه 20 جلد اول با صفحه 20 جلد دوم در صفحه بندى جا به جا شده است.

[35] ( 1) ابن عبد ربه اندلسى، عقد الفرید، ج 4، ص 260- طبع بیروت،، 1403 ه ق، 1983 م.

[36] ( 2) تاریخ طبرى، ج 3، ص 198.

[37] ( 3) بنا به نقل احقاق الحق، ج 2، ص 370.

[38] ( 4) بنا به نقل احقاق الحق، ج 2، ص 373.

[39] ( 1) صحیح، بخارى، ج 5، ص 9- ج 7، ص 87.

[40] ( 1) ابن قتیبه، الإمامة و السیاسة، ص 14- محمد بن یوسف گنجى شافعى در باب 99 کفایه همین خبر را نقل کرده است.

[41] ( 2) مسلم، صحیح، ج 3، ص 1380.

[42] ( 1) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 64- از چاپ 20 جلدى.

[43] ابن طاووس، على بن موسى، الطرائف / ترجمه داود إلهامى - ایران ؛ قم، چاپ: دوم، 1374 ش.